آرزوهایی که بر باد رفت
ناگفته های من...
دلم امشب تنگ است..... قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی یادگاریامو از خودت دور کن!! مهربون باش.. بخاطر من.. بخاطر عشقمون... بخاطر آینده... قسمم دادی... به جون خودت...به خون خودم.. باشه عشقم...میچشبم به زندگیم....ولی ازم نخواه فراموشت کنم... میرم سمت آینده ...با مهربونی... همونجوری که خواستی.. دعام کن.. یا علی.... هنوز چند دقیقه از پستش نمیگذشت یهو دیدم اومدی!!! خداجون شکرت ... باورم نممیشد!!! هنگ کردم.. دستام یخ شدن... قلبم تند تند میزد!!وای خداجونم یاورم نمیشد پس راس میگن دل به دل راه داره!!! کلی باهات حرف زدم....... حرفایی که تو دلم سنگینی میکردن!! حرفایی که باید بهت میگفتم..... اشک....... گریه........ عصبانیت..... کفر... شکر....... میگفتی حکمته! کار خدا بوده... میگفتی بخشیدیم.. گفتی هنوز عاشقمی..تا آخرش... قرارمون شد خوشبختی توی اون دنیا!!!!!!!!!! اگه باشه..... دیشبم تموم شد و به خاطره ها پیوست.. امرووز بهترم بهتر از هر روز دیگه که توی این چند سال دوریت گذشت مرسی بخاطر خوبیات.... روز از نو .......روزی از نو... حالمان بد نیست غم کم میخوریم......... کم که نه!! هر روز کمتر میخوریم!!! بیاد اون شبا...... یادش بخیر تا صبح چت میکردیم........ هرچی منتظرت موندم نیومدی......... کاشکی بیای... دلم واست تنگـــــــــــــــــــــــــه بخدا دارم میمیرم...... دارم ذره ذره آب میشم!! بیا........ اگه دوسم داری بیا ...... منتظرتم یادته میگفتی اگه بخوابی یعنی دوسم نداری!! حالا کجایی که ببینی از اون لحظه تا حالا همش بیدارم......... آری امشب شب یلدا است….. بیاد اون روزا..خدایا چقدر روزای خوب زود میگذرن!! خستم.. بریدم.. تنهام.. روزی هزار بار تو خودم میشکنم و صدام در نمیاد...هر رومو بیادش شب میکنم ولی چه فایده!! امشب خیلی دلم گرفته خیلی بیشتر از شبای دیگه نمیدونم چرا!! چی شد که اومدم سراغ وبلاگ!! نمیدونم ....... بخدا نمیدونم..... شاید حالش خوب نیست شاید فراموشم کرده!! شاید ...... شاید...... دستام داره میلرزه ..نفسم بالا نمیاد..قلبم تند تند میزنه..انگار روبرومه و داره یادداشتامو میخونه!!! هه چی خیال باطلی حتی روحشم از این نوشته هام خبر نداره..ازم متنفره!!دیگه دوسم نداره.. همه چی تموم شدست............لعنت به من.....من یه بازندم!! باید تا آخر عمر تاوان پس بدم......خود کرده را تدبیر نیست....... می دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
نه در آن بالاها !
مهربان، خوب، قشنگ ...
چهره اش نورانیست
گاه گاهی سخنی می گوید،
با دل کوچک من،
ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد !
او مرا می خواند،
او مرا می خواهد،
او همه درد مرا می داند ...
یاد او ذکر من است، در غم و در شادی
چون به غم می نگرم،
آن زمان رقص کنان می خندم ...
که خدا یار من است،
که خدا در همه جا یاد من است
او خدایست که همواره مرا می خواهد
او مرا می خواند
او همه درد مرا می داند ...
کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن .
از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم
اشکهایی را بریز که من ریختم
دردها و خوشیهای من را تجربه کن
...سالهایی را بگذران که من گذراندم
روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم
دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن
همانطور که من انجام دادم ...
بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی!!!
گفتی گذشته گذشته...
شب فال…..
شب عشق…..
شب هندوانه…..
وشب آزادی وشب رهایی
چیزی به یادم نمی آید
جز اینکه
امشب شب تنهایی من است
یلدایت مبارک
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
| Design By : Mihantheme |



